1 روز قبل از امتحان (جمعه ، روز آخر هفته )
7:30 صبح : دارم فکر میکنم حالا من بلیط هم بگیرم بدون پاسپورت کجا برم ، امتحانم چی میشه
8:30 صبح : الو سلام آقای "م" من امروز صبح مرخصی میخوام میشه به رییس بزرگ بفرمایید من دیر میام ، میخوام برم دنبال کارهای ویزام .آقای م : باشه اشکال نداره ولی ایشون دیروز هم می گفتند این آقای " ( فامیل من) " درست و حسابی کار نمیکنه تازه می پرسید همیشه ایشون صبحها دیر میاد سر کار؟ " نمیدونستم چی بگم فقط گفتم سعی میکنم زود بیام بعد آقای " م " گفت خیلی خوب ولی زود بیا چون ایشون میخواد امروز یک سری وظایفی رو برای ما مشخص کنه . اینجا بود که فهمیدم عمق زیراب .. بسیار عمیق است . حالا نهایتش چی ، مگه خداوند فقط این شرکت در پیت رو گذاشته ، اصلاً ولش کن الان باید بدوم دنبال ویزام
10:00 صبح : بالاخره دفتر این آقای نورمن درش باز میشه .
یک آقایی پشت میز نشسته داره با خودش پاسور بازی میکنه ، سیگارشم گوشه لبشه ، دود اتاق رو برداشته . 4 تا افغانی روی صندلیها نشستند و بلند بلند با هم حرف می زنند . یک افغانی هم با ریش بسیار بلند کف زمین نشسته داره قرآن می خونه . یک سوسک سیاه بزرگ هم داره این وسط پرسه میزنه و هیچ کس کاریش نداره .
من : سلام با آقای نورمن کار داشتم
مرد پشت میز سری تکون میده یعنی میدونم
5 دقیقه میگذره دوباره میرم سراغ طرف که حالا یک سیگار دیگه رو روشن کرده ، با عصبانیت میگه بشین خودشون صدات میکنن
یک دفعه در یک اتاق که با قفل رمز دار باز وبسته میشد باز شد و یک هندی گردن کلفت اومد بیرون و منو صدا کرد ، دنبالش رفتم تو اتاق
یک میز بزرگ یک هندی سیاه و زشت پشت میز، که ظاهراً آقای نورمن است. یک پیرمرد هندی هم با یک سطل کنارش وایساده بود که ظاهراً خدمتکار است . با دست به من اشاره میشود بشین . میشینم . این بابا قلچماله هم بالای سرم وایساده . همین موقع بود که تازه فهمیدم چه غلطی کردم . بر عکس اسمش عجب نکره ای هست این بابا، منو بگو می گفتم دستم بهش برسه میزنمش . این چی میخوره ، آخه یه چیزی رو داشت می جوید . هیچ کس هیچی نمی گفت تا اینکه نورمن دهنش رو توی اون سطله خالی کرد یک عالمه چیز مشکی مثل قیر از تو دهنش ریخت بیرون.
گفت امروز ساعت 6 بیا پاسپورتت رو بگیر و دوباره آب دهنش رو خالی کرد سیاهه سیاه
منم گفتم چشم فقط نمیشه من با اون همکارتون که میره دنبال پاسپورت برم . گفت کی این ( منظورش همون نره خر بود ) نه نمیشه نگران نباش . سیستم دان بود برو ساعت 6 بیا . چاره ای جز رفتن نداشتم البته بدرقمون هم یک باره دیگه تو اون سطله آب دهن ریختند . من نمیدونم این چه کوفتی بود ولی بعداً که برای رییس بزرگ تعریف کردم گفتند ایشون توتون میخورده .
ساعت 1 بعد از ظهر : رییس بزرگ ترکیب دفتر را در راستای بهره وری بیشتر از فضاهای موجود کلاً بهم ریخت . سر میز رو بگیر این پرینتر را بگذار اینجا و.. .طفلی آقای "م" هم که جدیداً کمردرد گرفته بود کمک کرد تا در نهایت به اینجا رسیدیم که ترکیب چیدمان یک اتاق کوچک که سه تا میز توشه بهم ریخت و اینجانب از نعمت اینترنت به دلایلی محروم گشتم . نا گهان آقای "م" فکری به ذهنش زد و گفت بهتر است از “وایرلسی” که دیگران قبل از آمدن ما خریده بودند استفاده کنیم . یادت که هست یک بار هم برادرت اومده بود اینجا و اون رو برای ما راه انداخت پسوردش چی بود ؟ خوب حالا که یادمون نمیاد من باید به برادرم زنگ بزنم
ساعت 2 بعد از ظهر: الو سلام داداش. خواب بودی ؟ پس چرا صدات گرفته ؟ کجایی؟ اصفهان !!!، خوب خوش بگذره ، اصفهان برا چی رفتی ؟ چی ، چی شده ، کی ؟ چرا به من نگفتین ؟ کی فوت کرده ؟ ......سکوت...... خوب تو کاری نداری ؟ نه نه کاری نداشتم . حالا بعداً صحبت می کنیم خداحافظ
اشک تو چشمام جمع شده بود ، بغض گلوم رو گرفته بود. فقط یادمه یکی گفت چی شده و من گفتم داییم فوت کرده. از اتاق زدم بیرون مستقیم به سمت دستشویی. یکم اونجا گریه کردم ولی اونجا هم راحت نبودم همه چپ چپ نگاه می کردند. خودم رو جمع و جور کردم سوار آسانسور شدم و رفتم پایین برج. یک 10 دقیقه ای با خودم خلوت کردم بعد تصمیم گرفتم برگردم بالا.
ساعت 3 بعد از ظهر : پشت لپ تاپم نشستم حال خوبی ندارم ، دارم روی یک فایل که مربوط به کاتالوگ شرکت هست کار می کنم ، آخه رییس بزرگ می خواهد امشب برگرده و گفته 20 تا کاتالوگه جدید براش آماده کنم تا با خودش ببره. قبل از رفتن برای چاپ کاتالوگها ازش سوال میکنم شما مثل اینکه می خواستید یک سری وظایف رو بین ما تقسیم کنید میشه بگید چی هستند. جواب : بله البته من انتظار دارم شما بیشتر در زمینه کارهای بانکی و تجاری کمک کنید. بعد هم مطابق معمول که بله حرف پشت سر شما زیاد است و ...
تو دلم می گفتم چقدر این صحنه ها بار ها و بارها توی زندگی من تکرار شده . داشتم فکر می کردم حتماً من در ارتباطاتم با نفرات بالاسری خودم مشکل دارم . داشتم فکر می کردم اصلاً چرا این حرفها رو تو این شرایط میزنه . بعد به خودم گفتم حامد نگران نباش اینها فرصتهای زندگی تو هستند که میتونی با شناختن نقاط ضعفت و بدون فکر کردن به سیاه دلیها و خودخواهیهای آدمها تهدیدها رو به فرصت تبدیل کنی این بود که سریع گفتم اصلاً نگران نباشید هم توانش هست هم انرژی بعد هم از اونجایی که می دونستم دقیقاً منظورشون چیه و احتمالاً در آینده من باید کمتر توی دفتر بمونم ، دفتر رو به سمت محل چاپ کاتالوگ که خیلی هم دور تر از برج نبود ترک کردم
ساعت 6 بعد از ظهر :
تازه کاتالوگها آماده شدن ، قرارم برای پاسپورت دیر شده بود سریع به سمت برج حرکت کردم با آقای "م" تماس گرفتم گفت باید کاتالوگها رو ببری هتل ، چون ایشون رفتن هتل . دردسرتون ندم راضیش کردم خودش ببره هتل. حوالی ساعت 6:30 با نگرانی تموم خودم رو به دفتر نورمن رسوندم . گفتند دیر اومدی فرستادیم دفتر وکیل . انگار یک آب یخ ریختن رو سرم . البته از طرفی هم خوشحال بودم که پاسپورته از دست این آدمهای خطرناک خارج شده. ولی اینجا ادارات ساعت 5 تعطیل میشن . با وکیله تماس گرفتم و التماسش کردم یکی رو تو دفترش نگه داره تا من برم پاسپورت رو بگیرم ، قبول کرد . ماشین رو سوار شدم و گازش رو گرفتم توی ترافیک سنگین عصر جمعه کی ال که هیچ وقت من از ترس ترافیک جمعه ها بعد از ظهر جایی نمی رم به سمت دفتر وکیل حرکت کردم ، ساعت 7.5 شب رسیدم ، از اونجایی که پارکینگهای اطراف پر بود ماشین رو وسط خیابون رها کردم و گرفتن یک جریمه 100 رینگیتی رو به دل خریدم و بالاخره پاسپورت رو گرفتم و راهی خونه شدم تا یک ساعت بعد برسم.
ساعت 9 شب: خسته ام روحیه هم ندارم ، شام نمی خورم ، می رم بخوابم تا برای امتحان سر حال باشم
ساعت 2 نیمه شب : من هنوز بیدارم و دارم این نوشته ها رو مینویسم . فکر می کنم اینطوری بهتر خالی میشم . دلم می خواست در مورد دایی بنویسم ولی فقط دعا می کنم روحش شاد باشه .
ساعت روی دیوار ساعت دو نیمه شب رو نشون میده ، فردا صبح من امتحان دارم امتحانی که شاید سرنوشتم رو تغییر بده ، یعنی اصولاً کوچکترین کارهای ما در زندگیمون هم گاهی باعث تغییر سرنوشتمون میشه. نزدیک به یک ماهه که سعی کردم تمام تلاشم رو بکنم تا بتونم توی این امتحان موفق بشم ، دست از کارهای عادی برداشتم مثلاً همین وبلاگ رو یک ماهه که به روز نکردم و حالا شب امتحان شده ولی وقتی به عقب بر میگردم می بینم اصلاً هیچ کاری نتونستم بکنم ، این دفعه نمی دونم چرا انقدر فرق داره ، چرا نمیتونم بخوابم
30 اکتبر
سلام حامد جان
پاسخحذفقبل از هر چیز فوت دائی گرامی رو تسلیت می گم عزیز. غم آخرت باشه. هر چند واقعیت زندگیه ، اما امیدوارم همیشه لحظه هات شاد باشه.
این دو تا پست خیلی عالی بود. خیلی زیبا بود. هم حس و حال داشت ، هم خوش قلم بود. شک نکن که من به پیروزیت ایمان دارم. تو آدم موفقی هستی. موفق تر هم می شی. هنوز کله پاچه نرفتم. نگی طرف لاف اومد. فرصت نشده. اگه بدونی چقدر گرفتارم. دارم می رم خواستگاری. گوشهام داره مخملی می شه. به نوشتن ادامه بده. به تلاش. به موفقیت. امیدوارم تو امتحانت موفق شده باشی عزیز. اینجا یکی هست که خیلی خاطرتو می خواد. دوستت دارم رفیق.
سلام به هدی خانم و بیتا خانم.
مراقب خودتون باشین.
کاری بود رو من حساب کن رفیق.
یا علی
محسن
مرسی محسن جان
پاسخحذفشما هم غم نبینی ، امتحان رو که به خاطر نیم نمره از دست دادم و دوباره باید ثبت نام کنم اما چیزی که همیشه خوشحالم می کنه خبر از دوستای خوبی مثل تو هست بخصوص اینکه این دفعه خبر های خوبی خم داشتی.
خوب تبریک می گم امیدوارم هر جه زودتر به قول معروف قاطی مرغها بشی و طعم جدید زندگی رو حس کنی. البته نصیحتهای دوستان توی ANOD هم یادت نره محصوصاً در مورد بشکه و عسل و این حرفها.
منتظر خبرهای خوب خوب هستیم
مواظب خودت باش
حامد